تجربه‌ای برای تلفیق سینما و پادکست

ذبیح درست می‌گفت، باغ فردوس فضای بهتری برای تماشای فیلم نسبت به چارسو و خیلی از سینماهای دیگر دارد. گرمای شرجی تیر ماه تهران در برابر نسیمی که رقصان از لابلای شاخه‌های درختان می‌وزد و نیز خنکای آب‌نماهای حیاط عمارت، سپر می‌اندازد.
«مرا ببوس» تازه‌ترین فیلم ذبیح‌الله رحمانی، که برگرفته از ترانه خاطره انگیزی به همین نام است، جمعیت مشتاقی را به پشت در سالن فردوس عمارت شاه‌نشین باغ فردوس کشانده است.
چند دقیقه قبل از آغاز نمایش فیلم کارگردان و تنها بازیگر زن آن، کوتاه و مختصر در باره فیلم حرف می‌زنند.
نور می‌رود و سیاهی جای آن را می‌گیرد، در زیر مقرنس‌های گچی زیبای سالن فردوس، قصه مرا ببوس روایت می‌شود.
شخصیت زن فیلم یک پادکستر است و در سفری به شمال و شهر کوچک زادگاهش بطور زنده با مخاطبانش که ما باشیم، حرف می‌زند. از بازی‌های کودکی، شیطنت‌های نوجوانی بگیر تا تجربه شیرین و عفیفانه عاشقی و نرد عشق باختن به علیرضا پسر همسایه در کنار مردابی که تپش قلب آن دو دلداده را می‌شنید و محرم رازهایشان بود.
دختر عاشق طبیعت، سفر و جاده است. برای او تماشای مناظر اطراف جاده، عین مقصدی که به آن رهسپار است، لذت‌بخش است. هر گاه سگی را در کنار جاده می‌بیند، سر شوق می‌آید و لحظه‌ای بعد دل نگران می‌شود؛ مبادا کمین در خطر سگ‌ها باشد.
لحن گرم و صمیمت گفتاری دختر و بروز احساسات متناقض در او به فراخور حرف‌هایی که می‌زند، همدلی مخاطب را برمی‌انگیزد. فیلم از قالب‌های روایی متعارف و کلاسیک قصه‌گویی آگاهانه فاصله گرفته است. ساختار سه‌پرده‌ای و نظایر آن در تجربه روایی رحمانی جایی ندارد. رحمانی تلاش کرده است تا جهان داستانی خود را بنا کند و از تلفیق سینما و پادکست به آفرینش و ترکیب تازه‌ای دست یابد. به قول خواجه:
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
دختر در حین رانندگی و ضبط زنده پادکست، زنجیره‌ای از اطلاعات زندگی شخصی خود را در اختیار مخاطب قرار می‌دهد تا با تجربه زیسته او سهیم شوند.
بیان خوب دختر که از بین زنان بازیگر تئاتر انتخاب شده بی نقص است. او به سان پادکسترهای حرفه‌ای ادب و آداب کار را به جا می‌آورد و پیشاپیش از صداهای طبیعی و ناخواسته مثل سرفه، عطسه و هر چیز دیگری که در جریان یک سفر زنده و رانندگی با خودروی شخصی رخ می‌دهد، عذرخواهی می‌کند.
فیلم‌ قبل از اینکه مخاطب را دچار ملال و خستگی کند، به غیرمنتظره‌ترین شکل ممکن تمام می‌شود و بیننده را در شوک فرو می‌برد.
تماشاگر با صدای مرا ببوس حسن گل‌نراقی از سالن خارج می‌شود اما هنوز نبض و شور زندگی را در کلام دختر دانشجویی که هزار امید و آرزو برای آینده‌اش داشت، با خود احساس می‌کند.

به اشتراک بگذارید
سعید رجبی فروتن
سعید رجبی فروتن

در کنار روزمرگی های معمول، این جا خودم و افکارم را ثبت می کنم. از فرهنگ و هنر تا سینما و نمایش خانگی... می توانید نوشته های من را در «روزانه های سینمایی» دنبال نمایید.

مقاله‌ها: 3857

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.